تعطیلی جلسه شعر هنوز هم ادامه دارد و غم و تاسفی که از بابت نظر گاه مسوولین مارار فراگرفته..
با خودم فکر کردم اگر کلمه یا شعر نبود جهان چگونه می شد و بعد هم سریع این خیال وحشتناک را در این روزهای سخت و خشک و بی باران از خودم فراری می دهم...
جلسه نیست اما شعر و کلمه هست و باقی ست.
(شش شعر کوتاه ) از علی شام روشن
پرتقال بر درخت
فانوسی که شب را روشن می کند
......
چه سبوهای حقیری هستند
کلمات
در وقت نوشیدن اندوه !
......
سینه سرخ را... !
نشسته است
بر دوش سیم خاردار
و در گوش اش می خواند
رنگین ترین ترانه ها را
.......
تاول های قلبم را خواهم آورد
و زخم های شانه ام را
روزی که باید به سوی تو بیایم
.......
ای کاش می آمدی
ای کسی که می دانم
هرگز نخواهی آمد
......
پرنده ی با شکوه عدالت
در آسمان به پرواز در آمد
و بر سرِ ما
فضله ریخت !
(زندگی در آینه ) از محبوبه بلالی
بیدار می شوم
شبیه زنی
که آینه زیبایی اش را دزدیده
و چشم هایش را عینک دودی
پرت می شود
به زندگی که روی میز صبحانه تنهاست
به دلتنگی که توی ساعت زوزه می کشد
و از قاب ها فرو می ریزد
از عکس ها
روی زن ، روی زندگی
روی زندگیِ زنی
که خواب هایش را در آینه می بیند
و اشک هایش را پنهان می کند
در پلک های من
که روی لب های زن سرخ می شوم
و با دردهای ناگفته ام
در خمیازه ی آینه
توی دهانش ، به خواب می روم
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:30  توسط کارگاه شعربهبهان
|
آیا تعطیلی اجباری و موقت جلسه شعر بهبهان به منظور منحل کردن آن به طور کلی ست؟
در یک اقدام عجیب و با سواستفاده از تعطیلی 4 شنبه مربوط به روز تاسوعا : اداره ارشاد بهبهان تا اطلاع ثانوی جلسه را معلق اعلام کرده و ادعا می کند که جابجایی هایی در سطح استان در شرف انجام است ( حال این جابجایی ها چه ارتباطی به جلسات ادبی دارد ما هم نمی دانیم؟؟ و آیا این جابجایی ها فقط شامل شاعران و جلسات ادبی ست؟!!!
بنابر گزارش معتبر و رسیده : آقای حبیبی " مسوول خانه ی فرهنگ " اذعان داشته اند که شروع جلسات با تعیین رئیس جدید انجمن شعر و آن هم بصورت انتصابی و از سوی رئیس اداره خواهد بود..ایشان خاطر نشان کردند که این امر از اداره کل به ایشان ابلاغ شده است!!!
هنوز هم نفهمیده ایم مشکل اداره ارشاد و خانه فرهنگ بهبهان با شاعران ما چیست؟
هنرمندان هر گروه و رشته آیا باید اینگونه ساکت بنشینند و ظلمی که به بچه های شعر روا می شود را ببینند و هیچ نگویند؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 23:12  توسط کارگاه شعربهبهان
|
شعری از امید جانبی :
( نگاه آقام ابولفضل "ع" )
راز رشید کرب و بلا عباس
دست مدام خشم خدا عباس
زهدان کوفه در صدد تکثیر
معجراج دست های تو و تکبیر
در جان کوفه شب متولد شد
صدها ابولهب متولد شد
جام شب از یزید لبالب شد
مهتاب جانت عازم این شب شد
هی شب اضافه شد به زمین اما
ماه هزار باره ی عاشورا
نور از نیام نام تو می جوشد
شمشیر در طواف تو می کوشد
ای ذولفقار دست تو بی تاب است
ای حیدر نگاه تو بی خواب است
ای دست هات بیرق بیداری
تاریخ تشنه مانده ، نمی باری؟
وقتی ستم عمود شد و بارید
آقا به دست های تو می بارید
تیر "هرمله " شده ست و می تازد
"شمرِ" سه شعبه فاجعه می سازد
پیکان درون حنجر اصغر شد
بغض شریف شیعه که پرپر شد
تیر از صدای نازک او رد شد
بنگر چگونه دجله ی خون مد شد
برگرد ای برادر عاشورا
سیراب گشته اصغر عاشورا
برگرد ماه آل علی برگرد
فرزند بی مثال علی برگرد
دشمن به شکل نیزه فرود آمد
بر فرق آفتاب ، فرود آمد
باز ابن ملجم از همه سو سر زد
محراب در صدای علی پر زد
" فزّت و رب کعبه " تلاوت شد
عباس هم رکاب شهادت شد
آقا به سوی علقمه جاری شد
شب از هزار سو متواری شد
( ادرک اخا) هنوز نفس می زد
دست خدا هنوز نفس می زد
بیرق بدون نام تو بی معناست
عباس جاودانه ترین دریاست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 12:49  توسط کارگاه شعربهبهان
|
باسلام ازاین پس در نظر داریم برای شروع به کار وبلاگ : هر هفته اشعار منتخب شاعران حاضر در جلسه را معرفی نماییم . در این میان نیز نگاهی هم داریم به آثار دوستان عزیزی که بدلیل مسائل درسی و کار در کنار ما نیستند. برای هرچه بهتر شدن کار مارا همراهی و یاری نمایید. منتظر نگاه و نظرات گرمتان هستیم.
و اما شعر ها را باهم ببینیم و بخوانیم :
۱- مهدی شام روشن:
جملههای بلند
به خیابانهای بلند بدل میشوند
شعر سرعت گرفته است و
هیچ چراغی سبز نیست
کلمات مرا ترک کردهاند
تنها
این بلبل چوبی مانده است و
دهانی پر از
یادم بخیر
فروغ فرخزاد من هستم
موهایم فقط کوتاه شدهاند
و دستهایم
به درد هیچ باغچهای نمیخورند
گاهی هم
با سبیل هوشنگ گلشیری
تعادل دنیا را به هم زدهام
ولی باید به اقیانوس بروم
زندگی من
هنوز به یک خط نرسیده است.
۲- مصطفی رنجبر :
«چاقوهای بزرگ»
تا دیوارها هجوم نبرند
به این هم آغوشی شبانه،
تمام عکس هایت را میخ کردم
ترس از برهنگی ات بود
زیر رژه ی نظامیان
بر بام خانه ای که داشت فرو می ریخت
آن گاه که تو در من ویران شدی
دیوارها زور می زدند
پایشان به تخت برسد
چاقوی بزرگی
حوصله ی ما را سر برید
و ما هرچه گفتیم
این زلزله ناخودآگاه نبوده،
کسی شک نکرد
پاهای تو
زیر آوار پیدا شد
چشم ها و خنده هایت حتی!
پاهای تو را
با چاقوهای بزرگ کوبیدند به دیوار
ترس ها و گریه هایت را حتی!
من اما
زیر پوتین نظامیان
پای شعرهایم قلم می شد
برای خانه ی کوتاهمان می نوشتم
تا تن اتاق ها بلرزد
دیوارها برقصند
و قاب عکس شکسته ات لبخند بزند.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 14:28  توسط کارگاه شعربهبهان
|